تبليغاتX
کف می کنیم ما
 

 من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود.


ميدوني بدترين معلم كيه؟ زندگي چون اول امتحان ميگيره بعد درس ميده.


 يه پسر و يه دختر با هم آشنا ميشن.عاشق هم ميشن.دختره كور بوده.پسره ميبرش پيش دكتر .دكتر ميگه:واسش يه چشم پيدا كن تا خوبش كنم.وقته عمل ميرسه دختره خوب ميشه ميبينه پسره كوره.ميگه:تو كوري من نميخوامت.پسره ميره و ميگه مواظب چشام باش.


نگو بار گران بودیم و رفتیم ... نگو نامهربان بودیم ورفتیم ... نگو اینها دلیل محکمی نیست ... بگو با دیگران بودیم و رفتیم .

 

+ نوشته شده توسط داود تن آسا در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 22:13 |